آن بهار و این پاییز

چگونه می توانی برگردی

از بدرقه ی قطاری که رفته است

چگونه می توانی برگردی به خانه

و راه خانه را گم نکنی

ازخانه تا خیابان

به حرف های تو که فکر می کنم،

پلک چپم مدام می پرد

نمی دانم این، از اعصابم است

یا راست است که تو رفته ای.

تو می گفتی!

بااین همه صداکه نمی شود خوابید

لااقل ربنایی،

تو ای پری کجایی،

چیزی بگذار تا آرام بگیریم

خواب اگر هم نباشیم

همیشه یکی هست که خواب دم صبح را بهم بزند

یکی هست که بیدارمان کند!

چای بریزد، شیرینش کند، به هم بزند

هی به هم بخورد

زندگی این است دیگر!

امان از این خواب دم صبح که نمی گذارد،

 پشت این پنجره جای خوبی برای دیدن است

یک نخ سیگار بگیریم به گرمای این تابستان ،

 بکشیم

هی کش بیاید!

این تابستان که بگذرد!

آن بهار و این پاییز و آن زمستان هم می گذرد

مطمعنم!

در هیچ سیاره ای مثل ما پیدا نمی شود!

این چای از دهن خواهد افتاد با آن صدای غمگین

بر می گردد به این کافه که خلوط شده است

بر می گردد به حواسی که از پنجره پرت است

عجله دارد که برود!

بر می گردد به خواب دم صبح

به اتفاق شب گذشته،به قطار ، به تو ای پری کجایی

به من که پرت می شوم از حواس تو به خیابان.

/ 0 نظر / 33 بازدید