نقدی بر مجموعه شعر "این حرف ها گفتن ندارد!"اعظم کمالی

اعظم کمالی:

شعر می خوانیم که چه بخوانیم؟

روزی فکر می‌کردم شعر می‌خوانم تا تشبیه را ,استعاره را یاد بگیرم .فکر می کردم می توانم دست خالی به دنیای شعر قدم بگذارم و لبالب از کلماتی بیرون بیایم که هم‌نشین یکدیگرند .

من از مراعات‌نظیر یاد می‌گرفتم چه‌چیزی به چه چیزی می‌آید.می‌خواستم تشخیص را تشخیص بدهم و به خودببالم که قوه‌ام کار می‌کند.

چنین سراغ شعر می رفتم و هنوز هم می‌روم .هنوز خیال می‌کنم شعری که خالی از صنایع‌ادبی باشد ماندگار نخواهد بود. گمان می‌کردم تصویری اگر در شعر هست باید پشتوانه داشته‌باشد دلیلش را در خطوط قبل یا بعد بیابیم .وگرنه مثال چاقویی ست که گوشه‌ای از اتاق بیکار افتاده باشد .این چاقو یا باید سیبی پوست کند و کامی را شیرین کند یا خونین باشد و جانی را ستانده باشد.کلمات حکایت همین چاقو را دارند.رهاماندنشان بی‌فایده‌‌است و تاثیری در شعر ندارد الا سردرگمی .سردرگمی مخاطبی که گیرنده‌ی پیام است اگر که شعر را پیامی بدانیم که از ذهن شاعر تراووش می‌شود .

خواننده‌ای هم که سردرگم باشد چاره‌ای ندارد الا اینکه شعر را نیمه رها کند کتاب را ورق بزند یا برای بار دوم و سوم شعر را بخواند تا دریابد چه می‌خواند


این روزها ما نه تنها دچار بحران در شعریم .دچار بحران‌در مخاطب نیز هستیم .مخاطبی که چون من ترجیح می‌دهد یک یا دو تصویر را در چند خط دنبال کند و به سرمنزل مقصود برسد تا اینکه شعری حتی کوتاه بخواند که در خط به خطش تصویری جای گرفته باشد و در انتهای شعر نداند جمع بندی شاعر از کدام تصویر نشات گرفته‌است 

.

من دچار چنین وسواسی شده ام که این روزها دیگر تن به خوانش شعر نمی دهم و دستی بر قلم نمی‌برم چرا که خودم نیز دچار خطا می شوم و آنقدر تکرار می‌شوم که به بیراهه می‌روم اعظم کمالی:

حالا با دیدی چنین موهوم به سراغ مجموعه‌ی دوم جناب ولیزاده می روم 

مجموعه شعری با زبانی ساده و امروزی که از زبان ادبی فاصله دارد و به زبان همین امروز ماست .زبانی که همین روزها در کوچه‌و‌بازار در قصه‌های‌مان در حرف‌های روزمره‌امان می‌گوییم و می‌شنویم .مجموعه‌ای که شاعرش قصد ساختن فضاهای متعددی را با کلمات دارد که شاعرانه باشدو مکنونات قلبی‌اش را, دریافت و تاثیرش را از جهان بیرون به نمایش بگذارد .فضاهایی پیرامون خودش یا کسی یا چیزی که (او) نیست اما شعر برای( او)شاید هم خود (او)ست تا بگوید حواسش به اطراف و اکنافش است .

همانطور که گفتم شعرهای جناب ولیزاده بر اساس فضا و تصویر است 

و این از همین شعر اول پیداست که کاش شعر نخست نبود و مرا از همین ابتدا گیج نمی کرد 

لذتی نیست در روزهای پی‌در‌پی

در شوق گفتن

جز شیرینی رویا

ازفصل‌های موازی

درکسالت روده‌های بزرگ 

وضع اقتصاد جهان رو به راه 

رو به رو 

.تو می توانستی آن برگ را با خودت بیاوری به اتاق من 

من فرد قریبی ست

بی نیاز فلسفه 

مشکوک به این‌که شناسنامه دارد 

.

.

چی شد؟ چه بر سر تصاویر خطوط اولی‌ترآمد؟ آوردنشان چه لزومی داشت.برگ از کجا آمد .کدام برگ؟

اصلا اینجا این بازی زبانی رو به راه ,رو به رو جای تعلل دارد 

و پایان شعر که شاعر نگران می شود باد گل‌ها را برده باشد 

کاش نگران برگ‌هایی می‌شد که می ریزند شاید آن برگ ابتدای شعر هم مثال همان چاقویی که عرض کردم بیکار نمی ماند .برای خودش جولانی در شعر می‌داد.

البته شاعر چندان هم مقصر نیست . 

. تا جاییکه به خاطر دارم ایشان از دانش‌آموختگان سینما و تئاتر هستند و اهل صحنه آرایی اهل میزانسن و دکوپاژ نیز هم .

(( دکوپاژ به زاویه و نوع حرکت دوربین و میزانسن به موضوعاتی که جلوی دوربین قرار می‌گیرد اشاره دارند))


اما شعر,شعر است .سینما و صحنه‌ی تئاتر نیست که چشم بچرخانی و همه چیز را در یک نگاه ببینی یا با زاویه‌ی دیدت تنظیم کنی و در همان نگاه اول بگویی اوکی اوکی همه چیز خوب‌و بجاست .در شعر باید خط به خط خودت را چهارچشمی با کلمات همراه کنی تا به مقصد برسی نه اینکه آستین بالا بزنی و به جای شاعر موتیف ها را کم و زیاد کنی تا به پیام مورد نظر برسی .

شاید کسی باشد که بگوید شعر حتما نباید پیامی داشته باشد فقط باید روایت کند .من این را نمی پسندم و هماره به دنبال پیام و اتفاقی بدیع در شعرم که شعر جناب ولیزاده البته کم از این اتفاق ها,کم از تصاویرخاص ندارد که جای آفرین دارد .


مجموعه را می خوانم و پیش می روم 

شعرهایی گاها بلندو شعرهایی گاها کوتاه و خوب 

 ((زیبایی ات را چکمه پوش به خیابان می‌بری 

که زمستان است 

اما برف هوای پای برهنه را دارد 

که سرقرار نمی آید ))

شعر برف صفحه‌ی ۱۸

 یا 

ابرهای سیاه 

پرده‌های آسمانند 

گاهی که خورشید چشم چرانی می کند 

صفحه ‌ی ۳۷

و

((همه در راه ماندند 

نه باز_آسمان‌ها به مقصد رسید 

نه سارچشمه‌ها 

با این همه

 فقط من بودم که به خانه برگشتم

کبوتر دست آموزی که 

نامه‌ای با خود داشت)) 

شعر با این همه صفحه‌ی ۶۷


و درست بعد از این شعر یعنی بعد از اتمام خوانش مجموعه ی ((این حرف ها گفتن ندارد ))به خودم می‌گویم فایده ی این همه تصویر در شعرهای بلند پیشین چه بود ؟ به طور مثال شعرهای : حتی صفحه‌ی ۱۳./.در چهار راه‌ها صفحه‌ی ۱۹/صبح‌بخیرپدربزرگ صفحه‌ی۲۵/ این حرف‌ها گفتن ندارد صفحه‌ی ۳۸ /بیرون شب است صفحه‌ی ۴۲

 فایده ی تصاویری که همینطور در این شعرها آمده بودند تا فقط شعر را بلندتر کنند .آیا نمی شد آن‌ها را در شعرهای دیگر بکار برد و شعرهای کوتاهتری نوشت .شعرهایی چون همان سه مثال بالاتر که از متن کتاب آوردم

 و بعد به این نتیجه می رسم که جناب ولیزاده در کوتاه‌نویسی بسیار بسیار موفق‌تر عمل می کنندتا در شعرهای بلند 

در پایان با آرزوی موفقیت های بیش از این برای جناب ولیزاده شعری را که دوست تر داشتم بازنویسی می کنم 

من همیشه هیچ وقت 

اعتمادی به چاقوهایی که پدرم تیز کرده بود نداشتم 

اعتمادم فقط به مدادهایی بود که مادر می تراشید 

در درس و مشق ما هرشب 

آب را بابا می‌آورد 

نان‌را بابا می‌آورد 

و مادر همیشه چراغ خانه را روشن می‌کرد

ومارا به انتظار آمدن او می‌کشاند 

پدر اما همیشه بعد از خواب ما می رسید 

او برای دیر آمدن 

چاقوهای تیزنکرده‌ای در جیبش داشت 

و بهانه هایی که ما از آن بی خبر بودیم 


شعر :در درس و مشق ما هرشب 

صفحه ی ۱۶

/ 1 نظر / 33 بازدید
meykhosh

سپاس از نقد و نظر شما.