دفتر شعر میخوش ولی زاده

 

 

مردان شیشه ای

با زنان سنگی در خاطرات خود

بی مهر و عاطفه در رقص و آواز-

در هم اند

بیش از این ها به این فکرم

پیر زنی وا مانده در ایستگاه اتوبوس

دختری با شال و کفش قرمز 

بارانی که بی وقفه می بارد

عذاب پشت چراغ ها و راه بندان ها

زود رسیدن ها و دیر شدن ها -

دو برابر می شود

فقط نه این که من زنده ام

روح سرگردانی دور و برم می چرخد

با این حرف ها

شعر های خیسی به تن دارم که هیچ

باد گیری شده ام

از هر سو در من بوزید

اسیرم می شوید.

 

میخوش ولی زاده سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ نظر ()

 

 

 

پله ها را دو تا یکی در تاریکی

از کنار می روم و خوب یادم می ماند

خواب هایم را دارم دوره می کنم

هفت سنگ بازی های کودکی در روستایی در دور دست

هرچه بخواهی هست

هر دهان بسته گرگی در گلو ، گرسنه و تشنه

هر دهان بسته ی قاب عکسی روی طاقچه

استخوان های جامانده در گلوی پدر بزرگ

دشت های پر از گاو و گوسفند و گرگ

همه و همه ، هم بازی هایم بودند

زندگی و حالا در این شرایط سخت

خون رفته از دماغم

با پیراهنی که همین پوست تنم است

رنگی شبیه شب های سیاهان بندری در قصه های سنگ ، باد

هر چه بادا باد

مردانی که از خانه گریخته اند، با من بوده اند

در جنگ، ما سوار بر خاور به میانه می رفتیم

در جنگ خاورمیانه با آنها عشق بازی های روی نقشه، روی مین

از همین پوتین هایم شروع شد

از همین پوتین هایی که روزی روزگاری در خانه

از برادر قزاقش گرفته بود پدر بزرگ

در جنگ خاورمیانه

من با این کت و شلوار دامادی

شبیه هیچ مرد سیاسی نیستم

من با این شعر ها-  نمی دانم!

صبح بخیر آقای شهر دار جا مانده از سرویس اداره

صبح بخیر دوره گرد پیر،آب میوه گیری کند، سماور برقی نسوز،

معتاد سر کوچه، بدبخت - بیچاره

صبح بخیر پدر بزرگ

بشقاب پرنده ای در آشپزخانه است!

بشقاب پرنده در آشپزخانه چه کار می کند!؟

 

میخوش ولی زاده شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ نظر ()

مجموعه شعر - جان غزل -از دوست شاعرم -  امید نقوی -  منتشر شد.

http://janeghazal.persianblog.ir/

............................................................................................................

"فصل چیدن باران" در پایتخت شعر

به گزارش روابط عمومی فرهنگسرای انقلاب اسلامی، در این نشست که شنبه 21 آبان برگزار شد، میخوش ولی زاده، شاعر مجموعه "فصل چیدن باران" ضمن خوانش برخی اشعار این مجموعه، از چاپ دومین مجموعه شعر سپید خود خبر داد. وی در نشست مرور نخستین اثرش خوانش برخی از اشعار این مجموعه، تازه ترین سروده هایش را نیز قرائت کرد.

http://enghelab.farhangsara.ir

میخوش ولی زاده چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ نظر ()

 

 

به اندازه ی انگشتان هر دو دست

پنجره های شهر را بسته فرض کن

و حالا اگر می توانی از یک تا بی نهایت بخند!

این همه پنجره ی بسته به چه درد می خورد؟

این همه خیابان شلوغ؟!

این همه آدم های رنگی! 

پاییزمن، فصل بدهکاری گل هاست

درخت های خشکیده در اندامشان،

بهار ملتمسی دارند

با من بخند اگر چه غمگینم!

این روز ها هر روز دلتنگی هایم را برایت پست می کنم

و هر روز چوب خطی روی چوب خط دیگری می گذارم

می گویند همه چیز عوض شده است

امیدوارم تو، خانه ات را عوض نکرده باشی.

 

میخوش ولی زاده شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ نظر ()

 

    - سی سالگی در شناسنامه                                                            

سرد است اما وقتی که به استخوان ها می رسد ، می سوزاند

صدای شلیک گلوله ای از دور

صدای شیون زنی در ماهور

صدای شیهه ی اسبی در بازوانم

و مردی در دور دست مرده است

همه ی ترسم از این به بعد ازقطاری ست در سرم

که کلمات تل انبار شده را زیرو رو می کند

مرده های مقدسی به خاک سپرده می شوند

کارگرانی که بی وقفه بیل می زنند و بلند گویی

در دستور رئیس،جامانده از جنگ دوم

هنوز، امیدوار پیروزی متفقین است

بلند گویی که از سر اتفاق خون سرفه می کند

از دماغش می زند بیرون

روی سنگ فرش پیاده روها

هیچ شهردار محترمی در قصه ی مادر بزرگ

یکی بود و یکی نبود را یکی نمی داند

که هیچ کسی خط افتاده در آسمان جا مانده از جنگنده های صهیونیستی را

و خود سوزی قناری عاشقی را در قفس باور نمی کند

شب است اما پرچمی در باد می وزد

سربازی از ترس می لرزد

روز به پایان می رسد

خودت را به خیابان ناصر خسرو بزنی یا ولی عصر

لنگه ی خودت را پیدا نمی کنی

همه ی ترسم از این به بعد از قطاری ست

آهای زندانبان، این در را باز کن !

دارم کلافه می شوم.

 

شهریور 89 / تهران    - میخوش ولی زاده                                            

 

میخوش ولی زاده جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ نظر ()

 

 

 

 

برای آواره های سیل پاکستان، مرده ها و زنده ها

 

 

 

 

 

نه جنگ

نه زلزله

و نه هیچ بلای آسمانی دیگری

خانه ام را آب ویران کرد

از این پس لباس سربازی به تن

نفرین به آسمانها

به ابرهایی که بی وقفه باریدند

به سراشیبی ها

به دره ها

به رود هایی که راهشان را گم کرداند

به من که آفتاب نجاتم داد

به آفتاب، به آب

نقش تازه ام از این پس،

با اسلحه دیدنی تر است

نقش سربازی در استتار شب

درجنگِ با سیاهی

معشوق من!

عشق را در خانه گذاشته ام

آسمان آبی را آبی فرض نکن

گلهای سرخ را، سرخ،

مراکمی دورتر از خودت

مثل خونی که از رگ هایم می ریزد

زندگی غروب آفتابی ست

از دست دادن چیزی!

به یادآوردن چیز دیگری

سایه ام پشت سرم می آید

روزهام کش می روند

دارم به دست هایم فکر می کنم

به زیر آوارها

و تو که نمی دانم

روزی از کجای این گندمزار پیدایت کنم.

 

 

میخوش ولی زاده سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ نظر ()

 

  

دنیا داستان قشنگی دارد!

کشتی ها از فراز گردنه ها می گذرند

فانوس ها راه را نشان می دهند

و خورشید رفته از زمین بر می گردد

اینجا باید نفسی تازه کنم

درست همین جا.

ساعتم را در خانه می گذارم

به مادرم سپرده ام مواظب گلدان ها باشد

دنیا داستان قشنگی دارد

من و تو با هم می رویم

خیس خاطرات کهنگی

در باران

تو پراز گفتن

من پر از شنیدن  

ما به هم می رسیدیم

در چهار راه ها

در بهار آن روز های به هم رسیده

شعر تازه ی من بودی

در خیابان های تهران

با تو که بودم

عشق با من بود

حرف های نگفته ام با من بودند

تو با من بودی و همه چیز به هم می آمد

آغوشت باغی پر از میوه های ممنوع

شب در چشم های تو روشن

فعل های حذف شده از شعرهایم

همه و همه...

و همه چیز آرام است

وقتی که می آیی کنارم

روز در دست هات گرم تماشا

وقتی که  می روی

دنیا داستان قشنگی دارد

گل سرخی برایت می آورم

گل سرخی برایم آورده ای.

 

 

میخوش ولی زاده دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩ نظر ()

------->     دانلود  باز نشر فصل چیدن باران       <------

میخوش ولی زاده جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ نظر ()