.نزدیک تر بیا! / حرف هایی هست که باید بزنم

 

 

ما سرمان را گرم کرده ایم با این کلمات

این حرف یک سند است

برابر با اصل

حک شده روی پیشانی

خبر نداریم و یا داریم و خودمان را به آن راه می زنیم

خیال پاسبان ها را راحت کنم!

بیرون از اینجا وحشت است!

کوچه ای به نام شاعری که هر روز

زنی با زنبیلی از آن می گذرد

ما به هم عاشق هستیم ما به هم معتاد

خیال پاسبان ها را سوت شبانه ی رهگذران پاره می کند

به من چه!؟

خیال رهگذران را

پایان خوش فیلم های هندی

در خیابان های بمبعی دست دو دل داده ی سیاه به هم

عین در خیابان های تهران دست دو دل داده در جیب های بلندشان

این شعر اما پایانی ندارد

خوش بودنش به کنار

پایانش با تو

سرت را با این کلمات گرم کن.

 

 

میخوش ولی زاده دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ نوشته ها ()

 

 

 

من همیشه هیچ وقت ،

اعتمادی به چاقو هایی که پدرم تیز کرده بود،نداشتم

اعتماد من فقط به مداد رنگی هایی بود که مادر می تراشید

در درس و مشق ما هر شب

نان را بابا می آورد

آب را با با می داد

و مادر چراغ خانه را روشن می کرد و

ما را به انتظار آمدن او می کشاند

پدر اما همیشه بعد از خواب ما می رسید

او برای دیر آمدن

چاقو های تیز نکرده ای در جیبش داشت

و بهانه هایی که ما از آن بی خبر بودیم.

 

 

 

میخوش ولی زاده جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ نوشته ها ()

 

بچه که بودیم

همیشه گرگ ها پشت در بودنند و سگ ها نگهبانان با وفای خانه

و کلاغ قصه به خانه نمی رسید همیشه

بزرگتر که شدیم

از دهان این گربه های شهر حتی

صدای پارس سگ می آمد و

از دهان آن سگ ها صدای زوزه ی گرگ حتی

قصه انگار از اولش دروغ بودو

ما فقط گوش به دهان معلم املاء بودیم

یکی بیاید و تکلیف ما را مشخص کند

تعطیلات عید می آید و می رود

بیچاره گوسفند ها چه آرام و سرگردان

سر به اعتماد چوپان ها می آورند.

 

 

میخوش ولی زاده شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ نوشته ها ()